|
|
|
|
ترانه است می گوید. همیشه یک جور خاصی کج می ایستاد. فرقی نمی کرد کجا باشد و کی باشد. هامون باشد یا مراد بیگ یا رضای خانه سبز. توی قاب تلویزیون یا روی پرده سینماها جا نمی شد. او، پشت دریا شهری داشت و باید آنجا می رفت. هامون تکرار نشدنی ست و به همین دلیل دست نیافتنی. اما رضا همین جاست. همسایه دیوار به یوار من و تو. خیلی راحت توی آن دایره و ضربدرش گیر می افتادیم و می ماندیم تا خانه سبزی ها هیپنوتیزم مان کنند. عاطفه!!! به خدا نمی بخشمت اگر نگذاری رضا وکیل آن خانم شود که به قتل شوهرش متهم است!!! تو نمی دانی رضا چقدر سر این پرونده زحمت می کشد و تنها شاهدش پاهای تاول زده اش است که توی دادگاه به همه نشان شان می دهد... اما نه!! انگار قضیه جدی تر از این حرف هاست. آن قامت همیشه کج توی قاب ها... آن حرکت های دست و سر موقع حرف زدن... آن صدای ناچاری که تهش همیشه می لرزید... قرار نیست دیگر تکرار شود... نه!! ... یعنی آری!!... او، حتی اگر می ماند هم تکرار نمی شد ... + 87/04/30 به قلم سَم |
|
| ||||||