نه اینکه این روزها روزهای ننوشتن باشد. نه!! و یا اینکه چیزِ نوشتنی برای "گفتن" نباشد. اما به طرز غریبی همه چیز سرِجایش است٬ و با این حال باز باید همه چیز را هی بالا پایین کرد انگار. یک لحظه٬ هم غم توی چشم ها هست و هم لبخند روی لب ها. هردویش هم از ته دل است واقعا. صبح ها پشت پنجره من٬ یا باران می بارد و یا پرنده ها آواز می خوانند و من همه اش یادم می رود سراغ سنجاب روی درختِ پشتِ آن یکی پنجره را بگیرم که زیر باران خیس می شود شاید.
دلم هوس یک خانه تکانی کرده. آنقدر بیکارم که وقتی برایش نمی ماند! ما ماست مان را با چاقو نمی بریم آقای بهمن بیگی! زیر باران لاک پشت های دریاچه هم تندتر از من شنا می کنند اما!
+ آهنگ این وبلاگ!
+ لیلی جان! آخه وقتی نه آدرس ایمیل٬ نه وبلاگ ازت دارم لینک رو کجا بذارم؟؟؟
+ کامنت ها درست شد. می توانید نظر بدهید.
یک نکته را همین اول توضیح بدهم: شاید حرف هایی که در ادامه می آید بوی جانبداری از یکی از دو نظریه زیر را بدهد، اما تکلیفش هنوز برای خودم مشخص نیست. یک جورهایی نیازمند مشورت آدم های بیشتر- که شما هم جزوی از آنهایید- هستم. ضمن اینکه ببخشید بدون مقدمه پرت می شوم توی موضوع.
ماها آدم های عجیبی هستیم. شاید هم روال درستش همین است. بهر حال ما آدم های عجیبی هستیم. بعضی وقت ها برای داشتن یک پشتیبان، حاضریم حتی از خودمان هم بگذریم. راستش دقیقا مسئله همین است و البته به این سادگی ها هم نیست. یعنی این موضوع می تواند در میدان (field)های مختلفی روی دهد. بعضی وقت ها حوزۀ موضوعیتش خودِ آدم ها هستند. یعنی دقیقا همان که گفتم: خودمان را فدای داشتن یک پشتیبان برای روزهای خطر و بیچارگیِ احتمالی می کنیم. مثل این می ماند که آدم خودش را بیندازد جلوی گلوله که بادی گاردش نمیرد. گاهی هم مسئله در زمان رخ می دهد؛ یعنی امروز و زندگی و شادیِ امروزمان را قربانیِ داشتنِ یک backup در آینده – و یا حتی بدتر، در بخش احتمالی ای از آینده- می کنیم. ببینید! بگذارید یک جور دیگر شرح دهم:
خانواده ای را در نظر بگیرید که دارند در یک منطقه مرزیِ یک کشور زندگی می کنند. – در مورد دوست یا دشمن بودن کشور همسایه هیچ اطلاعی در دسترس نیست!- حالا این خانواده بیایند و به خاطر اینکه ممکن است جنگ دربگیرد و خانه شان ویران شود، همه دارایی شان را بفروشند و آن را صرف خرید یک خانه درجایی مثلا پایتخت، برای این روز مبادا کنند. حالا زندگی برای این خانواده - چه بخواهند پایتخت زندگی کنند، چه همان دهات خودشان- بسیار سخت تر از حالت معمولش خواهد گذشت. (راستش خوب توضیح ندادم، اما مثال خوبی بود).
ماجرا زمانی بغرنج تر خواهد شد که میزانی از "عدم قطعیت" (uncertainty) را هم در صورت مسئله وارد کنیم. مثلا در همان مثال بالا، فرض کنید خانواده موردنظر، زوج جوانی باشند که تازه زندگی شان را قرار است سامان بدهند. علاوه بر همه مشکلاتِ معمول و غیرِ معمولِ موجود در همان شرایط، مسئلۀ داشتن یا نداشتن و یا بودن با نبودنِ آن پناهگاه امن، آن ضربه گیر اطمینانی، هم وجود دارد. البته هیچ عقل سلیمی خوبی های داشتنش را منکر نخواهد بود، اما به چه قیمتی؟ آیا می ارزد زندگیِ امروزمان را سخت و در مواردی حتی شاید تباه کنیم، برای اینکه فردای امنی داشته باشیم؟ یا اینکه خِشتِ امروزمان را محکم بگذاریم تا اینکه فردای مان را – هرچه که باشد- روی آن بسازیم؟
+ راستش مسئله ای که من و نزدیکانم با آن دست به گریبانیم کمی از این هم پیچیده تر است. برای درکش می توانید به جای عبارتِ کُلیِ "زندگی امروز" در بالا، کلماتی همچون "پیشرفت" و "آرزوها" و چیزهایی از این قبیل بگذارید. اذیتتان نکنم! سوال این است: زندگی مان را برداریم و قدم به قدم از گذرگاه ها بگذرانیم یا آن را بگذاریم زمین و لَم بدهیم توی امنیت دائمی؟
احیا را می توان دوجور گرفت: نخوابی یا خوابت نبَرَد! حالت دومش هیچ شباهتی به توفیق اجباری ندارد٬ ولی لذتش را شرط می بندم که از نخوابیدن بیشتر باشد. تویش هم هیچ آب نطلبیده ای خیرات نمی کنند که مُرادت باشد٬ اما این موقع شب آنقدر مست می شوی که به جای دادن پاسخِ دندان شکن به پرسش "چرا آپ نمی کنی" بنشینی و برای خواننده هایت از آرزوهای شب قدریَت بگویی. اینکه اولش کُلی با خودت کلنجار رفتی که فرق دعا و آرزو چیست و اینکه آیا مجاز است آرزوهایت را توی دعا به خدا قالب کنی یا نه. بعدش ناگهان خواستی که سقف همه چیز را کوتاه کند - و این خیلی از تو بعید باشد-. اینکه "همه خواهی" را از همه٬ حتی از تو بگیرد و به جایش چهار تا چیز درست و حسابی به آدم بدهد٬ مثل خودش٬ مثل تو٬ یا به قول دوستی: "درس و رقص و کار و تار"*. خودت هم بفهمی که خراب بوده ای که همچین دعایی کرده ای٬ اما دلت نیاید پسش بگیری از خدا. آرزوی قشنگی ست! بگذار پیشش بماند!! اینکه جوشن کبیر نداشتی٬ قرآنت را برداشتی و حافظ دوزبانه ای که از دوستی یادگار گرفته ای. هوس فال گرفتن زد به سرت با هردو! (تو هم از آن دور نیت کن رفیق!)
.
.
اول "شُعراء" بیاید. از ۱۳۷ تا ۱۸۳. اینکه بعد از همه سختی ها و عذاب ها آمده: "وَ إنَ رَبَّکَ لَهُوَ العَزیزُ الرَحیم". بعدش حافظ بگوید که:
ببُرد از من قرار و طاقت و هوش / بتِ سنگین دلِ سیمین بناگوش
چو پیرهن شوم آسوده خاطر / گرت همچون قبا گیرم در آغوش
برای شان از این هم بگویی که دستت را گذاشته بودی زیر چانه - آن ها که عکس من را دیده اند این عادت من را می دانند- و حتی الان هم یادت نمی آید به چه فکر می کردی و چقدر گذشت و اصلاً وسطش چُرت هم زدی یا نه!! از اینکه همین طور که داشتی قرآن ورق می زدی به این فکر میکردی که احیا یعنی نه اینکه شب را نخوابی - و یا خوابت نبَرَد-٬ که باید کسی را زنده کنی امشب و حتی کمی هم غصه ات بگیرد از اینکه یکی پیش از این تو را زنده کرده است. از اینکه داشتی فکر می کردی باید کامنت های این پُست را باز بگذاری یا نه! خلاصه لذتی دارد دیوانه بازی در این لیلة القدر! آن جای اش که عنوان این پست به ذهنت رسید و از شوق تا الان یک Gatorade لیمویی را تمام کرده باشی٬ آن هم تویی که آبمیوه دوست داری٬ اما زیاد نمی خوری!
*. لامصب چه ریتمی دارد زندگی اش! یادم باشد بسپارم برایم با این ریتم آهنگ بسازد.
زنگ که خورد٬ همراه موجِ جیغِ دختربچه ها از درِ مدرسه زد بیرون. بابای مدرسه را اصلا ندید که مثل همیشه آن گوشه ایستاده بود و با لبخندِ زیادی پهنش با بچه ها خداحافظی می کرد. خوشَش بود. راهش را از میانِ مامان هایی که آمده بودند دنبال بچه های شان و بچه هایی که منتظر مامان های شان بودند باز کرد. کنار خیابان ایستاد. همان یک طرفی را که ماشین ها از آن جا می آمدند و می رفتند توی میدان را نگاه کرد و ازش رد شد. به سمت خانه شان سرپایینی بود. نزدیک های ظهر٬ سایه ها آن قدر کوتاه بودند که آفتاب حتی به قدِ کوتاه او هم می رسید. او اما خوشَش بود. موزاییک های سنگفرش پیاده رو کوچک بودند. توی ذهنش چند تایشان را کنار هم مرتب کرد و بعد دورش یک مربع خیالی کشید. همین طور چند تای بعدی و مربع بعدی را. پای چپش را بالا بُرد و از مربع اولی لِی زد توی دومی. بعدش هم به سومی. کوله مدرسه اش با آن خرس دماغ صورتیِ رویش بیشتر از خودش بالا می پرید انگار. توی لِیِ چهارم وسط هوا پایش را عوض کرد. حالا روی پای چپش بود که رسیده بود به گل فروشی و شب بو ها می رفتند که مستش کنند باز٬ همان طور که بعدها صدای تار مستش می کرد. دوست داشت یکی از آن گل صورتی ها را که اسم شان را نمی دانست بزند به مقنعه اش. به دماغ خرسَک هم می آمد لابد. همین که از گل فروشی رد شد این آرزو هم از دلش رد شده بود. شست هایش را انداخت پشت بندهای کوله اش٬ لبخندش را تا پیش از باز شدن لب هایش کِش داد و با ریتمِ ترانه ای که توی دلش با صدای بلند می خواند شروع کرد به نیم پرش روی این پا و آن پایش. کوله اش چپ و راست می شد حالا. توی کوچه که پیچید درخت ها و ماشین ها و سایه ها هم می رقصیدند. ترانه و رقصش توی یک نقطه اوجِ باشکوه٬ درست دمِ درِ خانه تمام شد. ناگهان یادش آمد تنهاست. یادش آمد داداشی اش امروز اصلا نیامده دنبالش انگار. داداشیِ قدبلندِ خوش تیپش که دستش هم به زنگ می رسید. بی هوا دو خطِ خیس از وسط چشم هایش شروع شد٬ از گونه هایِ سبزه تُپلی اش گذشت٬ گوشه لب هایش را جا گذاشت و سُر خورد سمت گردنش. (همه این ها در کسری از ثانیه اتفاق افتاد). با دست کوچکش کوبید به در. هم زمان چیزی از توی دلش آمد بالا. همین که رسید توی گلویش٬ گریه اش هق هق شد. باز هم کوبید به در. این بار با دو دست. با ریتمِ هق هق.
هربار که اسلحه دستم رسیده٬ ارزش قوطی خالیِ کنسرو٬ بُته روی تپه مقابل و حتی گرد و خاک پشت سرِ گرازِ فراری بیشتر از مغز من بوده برای حرام کردن یک گلوله .
+ این ماجرا واقعی ست!
+ من اهل این حرف ها نیستم!
+ روزی که انگشت هایم را با انگشت هایت یک در میان کردم٬ تپش های قلب مان هم یکی در میان شد انگار. حالا که نیستی٬ خون به مغزم نمی رسد٬ رنگ و رویم پریده. قلبم تندتر خواهد زد نازنین!
+ زندگی به هر قیمتی مهم تر از مرگ است انگار!
اگر سیگار بودید دوست داشتید چه کسی شما را می کِشید؟
![]()
من خیلی داغ هستم. پس احتمالاً مارلبروی قرمز می شدم. انگشت های باریک دختر سبزه رویی رویِ گردنم قیچی می شد که احتمالاً خیلی توی جمع سیگار نمی کشید؛ مگر اینکه عصبی باشد. خودش فکر کند لب هایش خیلی پهن اند –واقعاً این طور نیست- و رژلبش را طوری بزند که کمتر نشانش دهد. کمرنگ بزند. طوری که داغیِ من بیشتر به چشم بیاید تا لب های او. وقتی هم چند روز پشت سر هم خانه می ماند خیلی آرایش نکند. توی این وقت ها عادت نداشته باشد پوست لبش را بکند – نمی دانید بوسیدن لب های دست انداز دار چقدر مشکل است-. من را خیلی روی صندلی های قائم و پشت میز کار نکِشد. بیشتر دوست دارم لم بدهد روی راحتی، پاهایش را دراز کند٬ می تواند روی میز کوچک وسط بگذاردشان. خیلی دوست نداشته باشد دودم را – که مثل روحِ من است- حلقه کند. مستقیم فوتم کند سمتِ بالا. آن هم در حالتی که فقط برای فوت کردنِ من سقف را نگاه کند. اگر روزی تبخال زد آن را با آتشِ من بسوزانَد. هیچ وقت هم نگذارد زیاد خاکستر به من بماند. همیشه، آن را با یک ضربۀ انگشت، خالی کند توی زیر سیگاری شیشه ای با عمق یک بند انگشت. من را توی همان پاکت خودم نگه دارد. مگر در حالتی که از عشقش یا از دوست پسر سابقش یک جعبه یادگاری گرفته باشد و به آن هم یک چیزی، مثلاً یک زنجیر طلاییِ یک اینچی، منگوله شده باشد. می دانید؟ از مستطیل های منظم بدم می آید. وقتی هم که کارش با من تمام شد، اول من را قائم فشار دهد تا خاموش شوم، بعدش بخواباندم وسط خاکسترها، کنار بقیۀ مارلبروهای قرمز.
نیمه باقی مانده ساندویجت را گاز خواهم زد با شوق!
+ عزیزم برات متاسفم. از وقتی رفتی تو قلبم اون تو تنهای تنهایی.
موقعیتی که در آن همه حق دارند و راست می گویند بسیار بدتر از زمانی است که همه دروغ می گویند.
+ این پست اصلا سیاسی نیست.
+ در حسرت یک دیوانه. اینطور نوشتن را دوست دارم.
بین یک شروع٬ و شروعی دوباره ام.
+ نشسته ام روی صندلی جلوی مانیتور. درب تراس باز است حجم نور با سبزی برگ ها می آید تو. دلم امروز بدجور هوس یک سربالایی را کرده. برسم آن بالا٬ قول می دهم با معشوقۀ سبزه روی نه چندان بلند قدی بنشینم و نان و پنیر بزنم و یک چایی داغ. بعدش که سنگین می شوم به بهانۀ یک چرت کوتاه٬ خوب بخوابم و توی خوابم حرف بزنم و آب بپاشد به صورتم و قاه قاه بخندد به من. به شوخی دنبالش کنم و زود بی خیال شوم که نکند سنگی بلغزد از زیر پایش و بعد یکی بیاید مرا از این رویا بیرون بیاورد که می خواهم در این دلشوره اش بمانم.
+ I Have a Dream به همراه متن٬ با تشکر از ثابتی